The City

She was there, and she was the whole city, and that’s that

وقتی تو شب گم می شدم

دیدگاهی بگذارید »

حتی دیگه صورتت رو یادم نیست. تنها چیزی که ازت یادمه، وزن زیاد و صدای تیزته!

چه بلایی سرم اومده؟

نوشته شده توسط miladkdz

دسامبر 31, 2009 در 12:34 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

بهار

دیدگاهی بگذارید »

وقتی بچه تر بودم، زمان خونه تکونی ها همیشه از یک چیز لذت می بردم. اینکه پنجره ها پرده ندارن. حس می کردم به همسایه هام نزدیک شدم.
این روز ها، ساعت 10:00 شب، حس می کنم به اندازه تمام خونه های کنارم هم دل دارم. با هم یک چیز را فریاد میزنیم.

تاریخ را رقم می زنیم.

نوشته شده توسط miladkdz

اکتبر 20, 2009 در 10:27 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

Tehran

دیدگاهی بگذارید »

به زیبایی های تهران من همه باید حسادت کنند.

باید در این هوا عاشق شد ….

µ

نوشته شده توسط miladkdz

سپتامبر 22, 2009 در 8:29 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

Independence

دیدگاهی بگذارید »

تمام خاطرات این روزها را ثبت می کنم برای کوچ بزرگی که در پیش دارم.
امیدوارم روزی سربلند، به فرزندانم بگویم که من و هم نسلهایم سرزمین پدری را از صدها سال استبداد رهانیدیم.

نوشته شده توسط miladkdz

سپتامبر 12, 2009 در 9:43 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

این مردم نازنین

دیدگاهی بگذارید »

خاطرات رضا کیانیان بسیار زیبا و جذاب هستش. وقتی میخوندم همش یاد فیلم “ماهی ها عاشق می شوند” بودم.

پیشنهاد می شود!

پ.ن: مرتبط: این مردم نازنین در میکسر

نوشته شده توسط miladkdz

آگوست 14, 2009 در 12:08 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

سکوت

با 2 دیدگاه

در بسیاری از موارد بهترین حرکت سکوت است.
مثل امشب من … مثل همیشه تو.

نوشته شده توسط miladkdz

آگوست 9, 2009 در 12:13 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

Victory

با یک دیدگاه

نگاه مضطرب او بر منٍ بی خیال و ضجه های عاشقانه تو برای من، خبر از پیروزی بزرگ من می دهد.
تو هنوز برای من مرده ای …

 

میلاد – بهار 88

نوشته شده توسط miladkdz

ژوئن 21, 2009 در 1:08 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

توضیح

دیدگاهی بگذارید »

بعد از فوت 360، وبلاگ مربوطه رو به اینجا منتقل نمودیم!

نوشته شده توسط miladkdz

ژوئن 8, 2009 در 3:41 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

What?!

با 4 دیدگاه

حالا فرض می کنیم این مرتیکه شریعنی رو نمی شماسیم!
کدوم الاغی تو مخ این مردم کرد که سنت های ایرانی رو با آموزه های اسلام ترکیب کنن که آخرش “قرآن” سر از سفره هفت سین در آره؟!

نوشته شده توسط miladkdz

مارس 20, 2009 در 10:50 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

بهار

دیدگاهی بگذارید »

در پس ذهنم، سالی که گذشت، قرار بود پر بارتر از این باشد. ولی از سیاق سپری شدنش ناراضی نیستم.
امسال بهار بدجوری زمستون رو کنار زد!
اگر زمستان را به سردی و تاریکی تعبیر می کنید، آرزو می کنم مثل بهارش، سال 88 بدی های زندگی تان را کنار بزند؛
و اگر مثل من زمستان را دوست دارید، آرزو می کنم زیبایی جای زیبایی های زندگی تان را بگیرد.
دوستی ها ، شادی ها و زیبایی ها تان هر سال پایدارتر باشد.
بهارتان مبارک

µ

پ.ن: سنگ مزار پدر بزرگ را شستم … بهش گفتم چه ملتمسانه دوست داشتم کنارمان می بود …

نوشته شده توسط miladkdz

مارس 14, 2009 در 9:39 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized